قطار با 5 دقیقه تاخیر ساعت 17:15 از مشهد وارد ایستگاه نیشابور شد . واگن آخر کوپه 5 , یک سرباز تهرانی , یک جوان مشهدی و مردی ناشناس در حال گوش دادن به خاطرات سرباز بودند . سرباز هم سنه من ( 20 ساله ) و بچه ی جوادیه بود . ماه آخر اجباریش بود و در پاسگاه ورامین خدمت می کرد . یرای تحویل دادن 40 تا افغانی به طایبات در ماموریت بود , البته ماموریتش تمام شده بود و در حال بازگشت بود . جوان مشهدی روزه بود و حسابی کلافه از تشنگی , از حرف هایش معلوم بود که 4, 5 روزی قصد ماندن در تهران را دارد . مرد دیگر هم میانسال ساکتی بود .
چانه ی سرباز حسابی گرم بود و خاطرات شیرینش را مسلسل وار برای ما تعریف می کرد , خاطراتی از قبیل : تحویل 40 افغانی , بالا گرفتن جرمهای لوات , همجنس بازی , زنا و چاقو کشی در ورامین , قتل داییش به دست یک متجاوز به ناموس مردم , دستگیری زنا کاران در حین جرم , میوه فروش هم جنس باز که به وی علاقه مند شده بود , دختر مشهدی 16 ساله که عاشق وی شده بود , سپوختن دختر افغانی ای که باید به تحویل دادگاه می داد و … . جوان مشهدی انگشت به دهان در خاطرات سرباز مستغرق شده بود , مرد میان سال می خندید و من بیچاره هم مجبور یوردم لبخند بزنم . هنگام اذان شام را برای ما سرو کردند , الویه با نان . این خاطرات گفتن تا 11 ساعت ادامه داشت به گونه ای که کورتکس بنده را صاف کرد .
18 ماه پر از خاطرات چرت , 18 ماه الافی , 18 ماه درجا زدن (خوش بینانه ) , به نظر شما این دنیا بی ارزش است یا چیز های درونش ؟
نظرات ()